انا لله و انا الیه راجعون
شادی روحشان صلوات
خاطرات و عکسهایی از شهید جاویدی
شادی روحشان صلوات
مرتضی به جد به فکر ارتقاع بُعد معنوی بچه های گردانش بود به طوری که مرتب تلاش می کرد که کلاس های اخلاق در گردان برگزار شود به طوری که حتی
اگر به هر دلیلی دسترسی به روحانی هم نبود دوستانی که در واحد تبلیغات گردان مشغول به خدمت بودند را ملزم می داشتند که
از طریق ویدئوتلوزیون کلاس اخلاق برگزار شود .
در همین زمینه خاطره ای از روحانی با صفای گردان فجر که در طول مدت زیادی با مرتضی مأنوس بود خدمتتان عرض می کنم .
جناب حجت الاسلام والمسلمین حاج آقای بنایی که خود از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس و از جانبازان عزیز می باشند می فرمودند :
شهید مرتضی بسیار به رُشد و ارتقای معنوی بچه های گردان اهمیت می دادند، به طوری که وقتی مراسم دعای کمیل تمام می شود ، هنوز
بچه ها در نماز خانه پراکنده نشده بودند که به بنده سفارش و تأکید می کردند که هفتة آینده دعای کمیل فراموش نشود و هر کجا بودید خودتان
را برای برگزاری این مراسم هفتگی برسانید.
شهید مرتضی جاویدی بسیار دوست داشتنی و خودمانی بود بین او و بچه های گردانش هیچ فاصله ای وجود نداشت و کسی مرتضی را به صرف عنوان این
که فرماندة گردان بود احترام نمی گذاشت هرچند او فرمانده لایق و پُر توانی بود ، بلکه مرتضی را بخاطر مرام و صفای باطنی و خاکی بودن او را دوست می داشتند .
مرتضی آنقدر با بچه های گردان همرنگ شده بود که او را عمو مرتضی صدا می زدند و اگر کسی خارج از این مجموعه برای اولین بار وارد گردان می شد به سختی
می توانست فرمانده گردان را از دیگران تشخیص دهد.
او همیشه با یک شلوار کُردی که معمولاً تمام بچه های گردان هم می پوشیدند می دیدید و حتی بعضی از دوستان و نزدیکان ایشان نقل می کردند که مرتضی در
جلسات فرماندهان لشکر و گردان هم با همان سادگی وارد می شد . (۱)
صبح دومین روز حمله ، داخل سنگر فرماندهی قرار گاه خاتم الانبیاء (ص)
احمد کاظمی نتیجة قطعی شب اول عملیات والفجر دو را به من گزارش داد: آقا
محسن ، توی هیچ کدام از سه محور عملیاتی الحاق صورت نگرفته…
کاظم که ساکت شد، گفتم : راحت بگو شکست خوردیم !
احمد سر تکان داد.
متأسفانه همین طوره !
برگشت و به سرهنگ علی صیاد شیرازی نگاه کردم. پرسیدم:برادر صیاد، از
ارتش چه خبر؟
سرهنگ جلو آمد وگفت : آقا محسن ، تعریفی نداره ، دیشب ارتفاع کینگ هم
سقوط نکرده!
مدام مسئوولین سایسی کشور زنگ می زدند و از عملیات می پرسیدن. عملیات
قفل شده بود و دل و دماغی برایم نمانده بود. بلند شدم و طول سنگر را قدم زدم . به
شکست و توقف حمله فکر کردم .لحظه ای گوشم رفت به بی سیم چیِ سرهنگ صیاد
شیرازی که او را صدا می کرد:جناب سرهنگ ، فرمانده لشکر ۷۷ خراسان!
صیاد شیرازی گوشی را گرفت. به صورت او زُل زدم . با خود گفتم : لابد مشکلی پیش اومده!
هرچه می گذشت ، لبخند ظریف سرهنگ توی صورتش روشن تر می شد.
سر تکان داد و شمرده شمرده، با لحن پیروزمندانه و تحکم توی گوشی بی سیم گفت : دست تک تک سربازها را می بوسم. از طرف من بهشون خدا قوت بگید…
گوشی بی سیم را به ستوان لاغر اندام ارتش داد و به علامت تشویق زد روی شانة ستوان جوان. رو به من کرد و گفت : الله اکبر…آقا محسن، تیپ ۲ لشکر ۷۷ با
کمک تیپ المهدی(عج) ،کینگ را تصرف کردند. و الآن روی او مستقرن!
خبر خوش سرهنگ شد اکسیژن خالص و تا عمق ریه ام دوید. سر حال و قبراق شدم !
خیلی زود جعفر اسدی (فرمانده لشکر ۳۳ المهدی(عج) که در آن زمان تیپ مستقل المهدی(عج) نام داشت)و برادرش صالح داخل سنگر قرار گاه شد.
سلام آقا محسن!
جلو آمدند و رو بوسی کردیم، گفتم : کینگ آزاد شد.
آومدم همین خبر را بدم !
جعفر، اوضاع مهور شما ؟
جعفر سر کم مویش را خاراند. نقشه لوله شدة توی دستش را پهن کرد کف سنگر قرار گاه.ارتباط ما با گردان مالک قطع شده. کمیل روی ارتفاع صدر موفق نبوده
و تو محاصره دست و پاه می زنه. گردان فجر تو عمق ۲۰ کیلو متری عراق چند پایگاه و ارتفاع مهم رو که بر تنگه و شاهراه دربندی خان مشرفه ، تصرف کرده! الآن
گلوگاه دشمن تو چنگ گردان فجره!
فجر! گردان مرتضی!؟
ها بله!
اشلو؟
ها بله؟
این که خوبه!
بله ، ولی یه مشکل بزرگ وجود داره!
چه مشکلی؟
پایگاه های دور تا دور گردان فجر دست عراقیاست! در اصل ، وضعیت«وحاصره تو محاصره» پیش اومده!
جعفر اسدی ساکت شد، گفتم نظرت چیه جعفر؟!
سر تکان دادو گفت: آقا محسن ، اشلو با دو گروهان اون جا رو تصرف کرده، اما خبری از یه گروهان دیگه اش نداره! دشمن هم از صبح روز قبل از زمین و
هوا دیوانه وار تلاش می کنه تپه رو پس بگیره! موندم چیکار کنم!
به فکر فرو رفتم. سرهنگ هم مثل سیر رحیم صفوی حرف های جعفر اسدی را شنیده بود. رحیم گفت: موقعیت خیلی حساسه! باید با مرتضی حرف بزنیم،
اون تو مرکز جنگه!
جعفر اسدی با مرتضی جاویدی تماس بی سیمی گرفت و گوشی بی سیم را به من داد.
اشلو اشلو ، محسن رضایی هستم!
محسن محسن ، اشلو به گوشم!
سلام آقا مرتضی، اوضاع؟
مخلص آقا محسن عزیز هستم !
خسته نباشی ، وضعیت؟
بچه ها تک تک سلام می رسونن ، ملالی نیس ، جز دوری شما!
بعد انگار که گوشی را به سمت نیروهایش گرفته باشد ، صدای الله اکبر و مرگ بر صدام افرادش را از پشت بی سیم شنیدم! گفتم: اشلو ، وضع تلفات ،
تدارکات و مهمات گردانت…
با آب و تاب گزارش داد: به حول و قوة اللهی ، تعدادی اسیر گرفتیم ، شصت نفر سر پا و تعدادی زخمی و شهید ، آذوقة برادران مزدور عراقی
تا دلتون بخواد موجوده! تا الآن هم پاتک عراقیا رو دفع کردیم. در خدمتیم!
صدای پُرطنین و شاد مرتضی حیرانم کرد. اما وقتی به نقشه و گزارش ها توجه می کردم، بهترین کار بیرون کشیدن گردان فجر از دل دشمن بود. با سرهنگ مشورت
کردم و به مرتضی جاویدی گفتم: اشلو، می تونید تا شب دوام بیارید؟
با صدایی که بوی قاطعیت و توکل داشت ، گفت: آقا محسن ، تا قیامت مقاومت می کنیم و منتظر شما می مونیم!
خدا حفظت کنه ، تا شب دوام بیارید و بعد بکشید عقب!
با لحن متعجب پرسید: عقب نشینی!؟
عقب نشینی را جوری تلفظ کرد که انگار حرف نامعقول زده ام. محتاط گفتم:
ممنونم از رشادتت اشلو، اما شما تو دل دشمن هستید باید زودتر بیاید عقب!
آقا محسن، شاید من منظورم رو بد فهموندم، ما گلوی دشمن را تو چنگ داریم! می مونیم و مقاومت می کنیم تا شما برسین به ما!
با پنجاه شصت تا نیرو غیر ممکنه!
صریح و روشن پاسخ داد: آقا محسن، من و بچه ها هم قسم شدیم نذاریم اُحد تکرار بشه! از حاج جعفر بپرسید!
از فحوای کلامش منقلب شدم. نگاهم نا خواسته رفت به جعفر اسدی که پشت چهره اش لبخند داشت، گفتم:
قصة اُحد چیه؟
آقا محسن، پیش از عملیات مکرر به اون تأکید کردم ، تنگة دربندی خان ، تنگة اُحده! اونم همش تکرار می کرد : اُحد تکرار نمی شه!
شستی بی سیم را با شک فشار دادم.
اشلو، تکلیفی برای موندن ندارین! تازه مهمات و آذوقه هم تموم میشه، موندن خود کشیه!
آقا محسن ، ما مخلص دستور فرماندهی هستیم ، اما اینو هم بدونید که برگشتن ما هم از حلقة محاصرة دشمن ، خود کشی یه!
ولی!؟
حرفم را برید.
آقا محسن، تا دلتون بخواد دشمن برای ما مهمات گذاشته، آب و آذوقه رو هم یه کاریش می کنیم!
توکل کلام مرتضی، نشاط و امید را دمیدبه روحم. اشک توی چشمم حلقه زذ.آب دهانم را قورت دادم و گفتم: اشلو مقاومت کنید، ببینم چی می شه!
ممنون آقا محسن، اگه شهادت نصیبم شد، سلام من رو با امام خمینی برسون!
دلم لرزید، گفتم: ان شاء الله پیروزید و قول می دم سلام شما و رشادتتون رو برسونم خدمت امام!
یک دفعه صدای هلی کوپتر از بی سیم شنیدم.
برادر محسن ، مهمون داریم، باید آماده پذیرایی بشیم!
بعد از این حماسة تارخی بود که زمینة مقدمات ملاقات با حضرت امام خمینی این مرشد معنوی مرتضی و بچه های او فراهم گردید و امام
معامله ایی با او کرد که تا بحال به قول صیاد با هیچ کسی دیگر نداشته ، امام مرتضی را در آغوش گرفت و پیشانی مرتضی را بوسه زد و
این بوسه تاج افتخاری بود که مرتضی از امام امت گرفت.
بزرگی این حماسه به قدری مهم بود که در آن زمان حضرت آیت الله هاشمی رفسنجانی در یکی از خطبه های نماز جمعه به آن پرداخت و
این حماسه را به عنوان سندی پر افتخار در دفتر تاریخ دفاع مقدس و جنگ هشت ساله رزمندگان اسلام ثبت گردید.
جا دارد که در این جا جمله مشهور سردار شهید صیاد شیرازی را بیان کنم
او می گوید:
در تمام دورانی که همراه رزمندگان و فرماندهان دفاع مقدس خدمت حضرت امام می رسیدم ، فقط یک بار دیدم که امام رزمنده ای را در
آغوش گرفت و پیشانی اش را بوسید ، و آن کسی نبود جز شهید مرتضی جاویدی ، یا همان اشلوی معروف. (۲)
اینگونه بود که وقتی صیاد شیرازی به قصد زیارت مزار شهید مرتضی جاویدی در روستای جلیان (شهرستان فسا در استان فارس) می رفتند
از فاصلة چند متری قبر شهید مرتضی جاویدی با پای برهنه وارد می شدند.
لقمان(علیه السلام): «لایُعرَفُ الشُّجاعُ إلّا فی الحَربِ» «انسان شجاع جز در میدان جنگ شناخته نمی شود.»[1]
تا زمانی که از جنگ و رویارویی با دشمن خبری نیست، خیلی ها ادعای شجاعت و مردانگی می کنند اما با دمیدن شیپور جنگ است که شجاع از ترسو و مرد از نامرد شناخته می شود.
در جنگ تحمیلی 8 ساله، عده زیادی از مردان و شجاعان میدان نبرد، دلیری و شجاعت بی نظیر خود را نشان دادند و ثابت کردند که حتی ذره ای از مرگ نمی هراسند و نه تنها نمی هراسند، بلکه با آغوش باز به استقبال آن می روند. یکی از آن مردان دلیر که در عملیات کربلای 5 به توفیق شهادت در راه خدا دست یافت، سردار شهید مرتضی جاویدی فرمانده گردان فجر از تیپ المهدی فارس می باشد. سرداری بی تکلف و متواضع، بااخلاص و شوخ طبع که به واقع مرگ را به بازی گرفته بود.
یکی از همرزمان او آقای غلام زارعی جلیانی نقل می کردند: زمانی در یکی از مناطق عملیاتی در پشت خاکریزی، سنگر گرفته بودیم. قسمتی از خاکریز به اندازه حدوداً 100 متر بریدگی داشت و در تیررس دشمن بود و هیچ کس جرأت حرکت در آن مسیر را نداشت. یک روز دیدم مرتضی سرش پایین است و خیلی عادی از آن سمت خاکریز به این سمت می آید و دشمن هم وی را به خمپاره بسته است. چون زمین نمکزار بود، ترکش خمپاره هایی که از اطراف او می گذشت به خوبی مشهود بود. من خیلی ترسیدم و با خود گفتم:الان است که مرتضی شهید شود! اما او نه تنها خیز برنمی داشت، حتی سرش را هم بالا نمی آورد و همانطور به آهستگی به سمت من آمد. دیدم خیلی در فکر و ناراحت است. پرسیدم:چیزی شده مرتضی؟ با ناراحتی گفت: دیشب خواب بدی دیده ام. با خودم گفتم حتماً خواب شهادت کسی یا شکست از دشمن و یا چیزی از این قبیل را دیده که اینطور در فکراست و حتی ذره ای هم به خمپاره های اطرافش توجهی ندارد. گفتم:ان شاءالله خیر است، چه خوابی دیده ای؟ گفت: خواب دیدم که مادرم با مادر محمد علی کلمبیا دعوایشان شده است. این را که گفت، من واقعاً خنده ام گرفت و به عظمت روح او پی بردم که چگونه خوابی چنین کوچک و بی اهمیت ذهن او را به خود مشغول کرده اما این همه خمپاره های دشمن که از چپ و راست به سمتش می آمدند کوچک ترین توجه وی را به خود جلب نکرد.
ایشان در عملیاتی سخت و طاقت فرسا به نام والفجر2، در منطقه عملیاتی حاج عمران، رشادت های جانانه ای از خود نشان داده بود.در حالی که 4 شب و 3 روز در چهل کیلومتری خاک عراق با دشمن درگیر بودند، وقتی فرمانده وقت سپاه به او اجازه عقب عقب نشینی می دهد، او پشت بیسیم می گوید که قصه احد در تاریخ برای بار دیگر تکرار نخواهد شد و ما تنگه را ترک نمی کنیم، به همین علت او را به عنوان سردار احد هم می شناسند. خدایش بیامرزد.
منبع:جلد دوم کتاب اخلاق کریمان
منابع مقاله:
عشق و علاقه وافر امام به رزمندگان اسلام خصوصا بسیجیها تا بدان حد بود که در یکی از پیامهایشان فرمودند در دنیا افتخارم این است که خود بسیجیام و به مناسبت دیگری فرمودند : امیدوارم خداوند مرا در کنار شهدای جنگ تحمیلی بپذیرد. (1)
از مواردی که من خود شاهد بودم این بود که امام در شبهای حمله رزمندگان تا سحر برای برادران رزمنده دعا میکردند. (2)
تازه عملیات غرور آفرین فتح المبین آغاز شده بود که با بیت امام تماس گرفتیم و اعلام کردیم وقت ملاقاتی را برای فرزندان بسیجی امام که برای اسلام و امت اسلامی با این فتح عظیم افتخار بزرگی را آفریدهاند اختصاص دهند. بلافاصله موافقت شد. قطاری آماده شد و رزمندگان را با همان سر و وضع و لباس و کلاه و پیشانی بندهایی که داشتند از منطقه عملیاتی به حسینیه جماران رساندیم. قبل از ملاقات برادر محسن رضایی فرمانده کل سپاه با اظهار تشکر از عنایت امام این پیروزی بزرگ را به ایشان از قول تمامی رزمندگان اسلام تبریک گفته؛ بعد امام شروع به صحبت کردند. ابتدای صحبت ایشان به دلیل گریه شوق و اشتیاق بچهها مرتب قطع میشد جو ملکوتی و عرفانی خاصی فضای حسینیه جماران را فراگرفته بود، امام هم ساکت مانده بودند و به شور و حال فرزندان رزمنده خود مینگریستند. بعد از چند دقیقه صحبتشان را ادامه داده و فرمودند: ما افتخار میکنیم که از هوائی استنشاق میکنیم که شما از آن هوا استنشاق میکنید... بچهها به محض شنیدن این جملات که علامت تواضع آن بزرگمرد به رزمندگان اسلام بود گریههای بلندی سر دادند. واقعیت این بود که امام و رزمندگان همدیگر را خوب میشناختند و به هم عشق میورزیدند. (3)
ناصر علاقبندان: فيلمنوشت يك مستند؛ مهمان ارديبهشتي/3 حضرت احمدابنموسي، ضيافتي دارد.
«شب روشن» – خارجي – صحن شاهچراغ
حضرت احمدابنموسي، ضيافتي دارد. سپيده، جايي پشت ديوار آسمان، منتظر لحظه خودش است. سفرهاي در صحن پهن كردهاند. آنچه بر سفره چيده اند، پنجرههاي كوچك و بزرگي است. از پنجرهها نور به آسمان ميتابد. پرستوها سفرهگرداني ميكنند. پرستوهايي كه از سپيدي به ستاره ميمانند. سفرهگردانها نور به ميهمانان تعارف ميكنند. ناگهان سپيده، لحظه خودش را ميشناسد كه دارد از دور ميرسد. اذان ميگويند. دوربين بالاي گلدسته كنار يك بلندگو نشسته.
- اللهاكبر ...
ادامه مطلب
امام خميني(ره)|
قسمتي از زندگي نامه سردار شهيدمرتضي جاويدي جليان فسا دريک خانواده متدين ومذهبي ديده به جهان گشود ودرحال و هواي صميمي روستا پرورش يافت . همزمان با تحصيل به کارهاي مختلفي چون دامپروري و کشاورزي مشغول گرديد تا بدينوسيله علاوه برتأمين هزينه تحصيل به امرار معاش خانواده کمک نمايد. وي تحصيلات خود را در سال 1356 با مدرک ديپلم تجربي با موفقيت به پايان رساند. شهيد جاويدي که برحسب دستور امام خميني(ره) مبني بر ترک پادگنها از خدمت سربازي در رژيم ستم شاهي امتناع ورزيد ،پس از پيروزي انقلاب با انگيزه اي متعالي به جمع آفتابي پاسداران پيوست وبه عضويتاين نهاد مردمي در آمد. شهيد جاويدي هميشه خود را سرباز ويک بسيجي کوچک مي دانست . هرگاه از مسئوليت وي درجبهه سوال مي شد باکمال فروتني جواب مي داد : فقط يک خدمتگزارم و اينکه سرباز امام زمان هستم و بسيار خوشحالم. براي خواندن بقيه زندگي نامه وديدن قسمتي ازدست نوشته هاي شهيد
به عنوان حسن ختام از دستنوشته هاي
|